تبليغاتX
کسی که به همه چیز شک داشت!!!

درود بر همه دوستان

دست هايش / بسته بود از پشت / اما مشت / جامه اش از جنس خون و / .... / اهرمن / از خشم مى لرزيد / .... / بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ / اى سگ، اى زنديق / كام ات چيست؟ / اى موالى اى عجم / سوداى خام ات چيست؟ / پس چرا از ما نمى ترسى؟ / پس چرا بر خود نمى لرزى؟ / .... / بابك اما / رأى ديگر داشت / .... / زير لب / نجواى ديگر داشت / زنده بايد بود و شادى كرد / مام بوم خويش را بايد نگهبان بود / .... / اهرمن فرياد زد / افشين / چه مى گويد؟ / و افشين - آه افشين - واى افشين / .... / شرمسار از كرده خود / سر به زير افكند / اهرمن با تيزخندى گفت / البابك هراسانا؟ / و بابك آن گو نستوه / .... / آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى / چشم در چشم ستم فرياد زد / بسيار آسانا!! / اهرمن فرياد زد / جلاد... / و آن دژخيم... / همان آينه دار مكتب بيداد / با يك ضربه از پهلو / چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو / .... / و بابك - آه بابك - باز هم بابك / تا نبيند اهرمن سرخى او را زرد / تا نخواند از نگاهش درد / تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد / چهره را با خون ناب و تابناكش / ارغوانى كرد / و آنگاه / تا نيفتد پيش پاى اهرمن / خود را به پشت انداخت / چشم ها را بست / .... / و ديگر گاه / بر لبانش خنجر لبخند / چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند / با آسودگى جان باخت / او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت / تا ز خشت جان پاك خويش / ايران ساخت / ايران ساخت / ايران ساخت

چکامه بابک: مسعود سپند

حکايت خونين ايستادگي و از جان گذشتگي آزادگان اين مرز و بوم در برابر اين اهرمنان و اين تازيان شيطان صفت قرنهاست که از گوشه و کنار اين زادبوم آريايي بر ميخيزد. به خاطر بسپاريد بهمن ها را مازيارها و بابک ها را هرمزها و همه فرزندان راستين اين خاک آريايي که براي بازپس گيري اين خاک نياکاني تا پاي جان ايستادند.
به راستي ما هنوز هم اسير اين تاريک دلان بيابان گرديم. پس بايد بابکي هم باشد. بابک...؟؟؟ آهاي بابک...؟؟؟ بابک من... بابک ما... ما سرگشته از ظلميم. کو سرخ جامگان تو... ؟؟
هنوز هم در پس اين ملت بابک ها زنده اند و در هياهو. هياهوي آزادي. ولي کم نيستند افشين و سلمان ها. تا کي است اين بندگي ... اي کاش همه بابک بوديم.
حرف اينجا از حماسه بابک است. از خرم دينان و سرخ جامگان.

بايد رفت به روزگاران حمله اعراب بيابانگرد به ايران زمين در چيزي بيش از 1400 سال پيش . قوم تازي با بهره گيري از اوضاع نابسامان خطه پارس ، به سرزمين کهن که پا به پاي روم ، يونان و مصر مي باليد ، حمله ور شد . توده فرودست مردم که فاصله طبقاتي و ظلم و جور پادشاهان و روحانيان جان به لبشان رسانده بود پس از مقاومتي چند، تسليم سپاه اعراب بيابانگرد مي شوند. در فاصله اي کوتاه از تصرف ايران اما ، ايرانيان پرشماره اي به پيکار بي امان با اشغالگران تازي برخواستند. مازيار ، از کرانه سرسبز ميهن ، مازندران . ابومسلم از خراسان ، يعقوب رويگر از سيستان و بابک خرم دين از آذربايجان . پيروان بابك پيراهن سرخ رنگ بر تن مي آردند و به « سرخها » و يا سرخ جامگان، خرميان و خرمدينان معروف بودند. سرخ جامگان به سالاري بابک خرم دين در پيکاري بي وقفه با اعراب به موفقيتهايي دست مي يازند. از جمله نابودي حدود 20000 تن از اشغالگران و بارها سپاه خليفه عباسي را که دژ و استحكامات متعدد داشت و عموما از غلامان ترك آسياي مرکزي بودند، شكست داده بود. وي با مازيار حاکم تبرستان ( مازندران ) و افشين ، يکي از سرداران خليفه در ارتباط بود. گفته اند که بابک و ياران سرخ جامه اش ، ايرانياني اصيل بوده اند که به زبان ايراني و کهن آذربايجاني سخن مي گفتند. زباني که امروز در "تاکستان قزوين" و "هرزند" و "گلين قيه مرند" و "گرگرجلفا" ، بدان سخن مي گويند. آنگونه که در اسناد پيراموني واکاويده ام ، تلفظ نام بابک ، به زبان پارسي ميانه "پاپک" بوده است . به معناي پدر (باباي) کوچک. پدر بابک سرزمين ما، از پارسيان تيسفون بوده که بعدها به آذربايجان کوچيده است. گويا او در اطراف کوه سبلان ، زني را به همسري برگزيده و در دامنه سبلان خانواده تشکيل داده است . بابک، چشم به جهان مي گشايد . کودکي را پس پشت گذارده. مي بالد و قد مي کشد.
به سال 201 قمري ، بابک به عنوان پيشواي خرم دينان بر عليه اشغالگران عرب ، پرچم سرخ رزم بر مي افرازد . گفته اند که خليفه تازيان با قيام خرم دينان به سالاري بابک که در اوائل قرن دوم هجري (اوائل سده نهم ميلادي) در شمال باختري ايران (طالش و مغان) به مرحله اجرا در مي آيد برخوردي سخت و خونين کرده است . قيامي که بيش از بيست سال به طول انجاميده و طي اين مدت ، خرم دينان ، چندين بار شکست هاي فاحشي را به لشکريان خليفه مسلمان عرب وارد ساخته اند. خليفه ، سپاهيان فراواني را براي سرکوب بابک و سرخ جامگان همرزمش گسيل مي دارد ، افشين در ظاهر امر مساعدت خود را براي حمايت از بابک بكار برد، ولي بابك به دليل از دست دادن چند تن از افسرانش و براي تقويت نيروهاي خود به ارمنستان رفت که در آنجا به دام توطئه افتاد و اسير شد و تحويل افشين گرديد . افشين نيز مرتکب بزرگرين اشباه زندگي خود گشته و بجاي ايستادن در کنار بابک در آن لحظه حساس، در کنار خليفه ايستاد که در اينصورت راهي جز تحويل بابک به خليفه نداشت. تا آنکه سپاه خليفه ، دست در دست يک ايراني تبار خيانت پيشه ، به نام افشين حاجب ، خرم دينان را شکست مي دهند . بابک به سامرا نزد خليفه عرب برده مي شود . به دستور خليفه معتصم ، بابک را سوار بر فيل کرده و گرد شهر مي گردانند.... 
چون خليفه اندر آمد، همگان خم شدند و كرنش كردند جز بابك، كه بسان كوهي استوار ايستاده بود. پس از چند گاه خاموشي هراس انگيز، سرانجام خليفه نشست و به پرخاش گفت:" اي سگ، چرا در جهان فتنه انگيختي؟ " بابك خاموش و استوار ايستاده بود و هيچ واكنشي از خود نشان نداد!
معتصم بار ديگر گفت: " اي سگ، با توام !" بابك همچنان استوار و خاموش بود...
در اين همگام " افشين" سر نزديك گوش بابك كرده و گفت:" واي بر تو ، خليفه اميرالمؤمنين از تو پرسد و تو خاموشي ؟"
بابك گفت: " منم بابك" ( نام من بابك است )
خليفه در حاليكه از خشم سرخ شده بود گفت: " اي بابك، تو كاري كردي كه هيچكس نكرده بود ، پس اينك تحمل مجازاتي را بكن كه هيچكس تا كنونم تحمل نكرده است"
بابك گفت: " پس بزودي تاب مرا خواهي ديد" دژخيم وارد شد و سفره ئ خود گسترد ، تن بابك را برهنه كردند و خليفه دستور داد كه دست راستش را از مچ ببرند.
هيچ اثري از درد در سيماي اين قهرمان ديده نشد و چون دست بابك از پيكرش جدا شد، وي مچ خون آلود خود را به چهره اش ماليد و با دست چپ، همه ئ چهره اش را بخون شست.
معتصم گفت : "اي سگ ! اين چه عمل است ؟" گفت : " در اين حکمتي است. شما هر دو دست و پاي من بخواهيد بريد و گونه روي مردم از خون سرخ باشد ، خون از روي برود زرد باشد . من ، روي خويش از خون سرخ کرده ام ، تا چون خون از تنم بيرون شود ، نگوييد که رويم از بيم زرد شد ! » سپس دست راست او و بعد پاهايش و در نهايت دو خنجر در ميان دنده هايش فرو رفت و آخرين سخني که بابک با فريادي بلند بر زبان آورد اين بود:
" پاينده ايران "

در روز پنجشنبه ، دوم صفر سال 223 ، برابر با چهارم ژانويه سال 838 ميلادي با وجود امان نامه اي که به او داده بودند ، به دستور معتصم خليفه عباسي، خون بابک ، سنگفرش هاي تا هنوز بيقرار سرزمين ما را ، سرخ ، مي آرايد. بابک کشته مي شود و پيکر پاره پاره اش سالها به دار بوده است . آن قدر بر دار، تا زماني که پيکر مازيار را در کنار پيکر فروخشکيده اش بر دار کردند تا تاريخ، حديث بابک هاي زمانه ما را ممتد کند ...

آخرين گفتار بابک خرمدين سردار بزرگ ايران

تو اين معتصم خيال مکن که با کشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش خواهي کرد . نه ! اين حماقت است اگر فکر کني چون افشين وطن فروش را با زر خريده اي ميتواني ايرانيان را اسير کني . من مبارزه اي را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت.
من لرزه اي بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود. تو اکنون که مرا تکه تکه ميکني هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ايران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان بر خواهد داشت! اين را بدان که ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد کرد.
من درسي به جوانان ايران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز ميکند صدها ايراني با خون بجوش آمده آماده طغيان هستند.
مازيار هنوز مبارزه ميکند و صدها بابک و مازيار ديگر آماده اند تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند.
اما تو اي افشين . . . در انتظار روزي باش که همين معتصمي را که امروز مانند سگاني در برابرش زانو ميزني و وطن ات را براي او فروختي در همين تالار و روي همين سفره سرت را از بدن جدا کند.
مردي که به مادر خود ( ميهن ) خيانت کند در نزد ديگران قربي نخواهد داشت و هيچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد.

سپس نوبت به افشين رسيد، او را در بغداد گرفتند و خليفه تماسهاي او با مازيار و بابك را رو کرد و دستور داد که افشين را در سياهچالي زنداني و بدون آب و غذا رها کردند تا جان سپرد . جنازه وي را هم در کنار مقبره آن دو تن ديگر ( بابک و مازيار ) در حاشيه سامره به دار آويختند . تا مدتهاي زيادي ايرانيان در حاشيه سامره و در قتلگاه بابک و مازيار ، قهرمانان ملي جمع شده و آخرين سروده ها و پيامهاي اين دو عشق جان باخته در راه ميهن را زمزمه مي کرده اند.
با گذشت زمان اميدها به نا اميدي مبدل شد و کم کم پيام بابک به فراموشي سپرده شد.

درود به روان پاک بابک و مازيار

 

نهضت مساوات طلبانه بابک خرمدين نوشته امير حسين خنجي

چکامه جاودان بابک از مسعود سپند

براي خواندن متن کامل چکامه و همچنين نوشتار کاملتر پيرامون بابک به ادامه مطلب برويد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 7:12 بعد از ظهر |
درود بر همه دوستان

با عرض پوزش چند مدتي است که با کمبود وقت مواجه ام و کمتر مي توانم به طور نوشتاري به توضيح بپردازم. از اين رو کتاب يا مقاله مورد نظر را در اختيار دوستان قرار داده و بررسي و نتيجه گيري را بر عهده دوستان و سروران مي گذارم.
قرآن سروده اي به سبک پارسي نام کتاب ديگريست از سياوش اوستا. در اين کتاب به گونه اي شيوا به تحليل و منشاء يابي قرآن پرداخته شده است. فکر ميکنم نام کتاب به خوبي نمايانگر مطالب و روشنگري هاي آن باشد.
بخشي از مطالب کتاب:
اسرار مگو چيست؟           ذکاوت و کياست پيامبر اسلام                 معلم پيامبر اسلام يا جبرئيل
اولين جبرئيل که بود؟         کعبه قبل از اسلام بتخانه اعراب بود         احکامي از جاهليت تازيان
گفتاري از ياران پيامبر اسلام که آيات قرآني شد                              و.......

کتاب قرآن سروده اي به سبک پارسي نوشته سياوش اوستا

پيروز و سربلند باشيد

+ نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |
درود بر همه دوستان

در پست پيش مختصري پيرامون کوروش بزرگ و منش و رفتار انسان دوستانه او در برخورد با اسيران بابلي و همچنين هديه بزرگي که در دوران درخشان حکومت خود بر مردمش عرضه داشت (منشور آزادی) صحبت کرديم.
اين بار مي خوام يه کتاب در مورد پيامبر اسلام بذارم. براي آشنايي بهتر ديدم مقدمه کتاب را به طور ساده در زير بياورم.
ما بسيار از پدران و مادران خود شنيده ايم که پيامبر اسلام شخصي مهربان و بخشنده و انسان دوست بوده که براي هدايت ما انسانها در راه رسيدن به سعادت از سوي خداوند برگزيده شده است. اغلب ما نيز بر اساس همين گفته ها چهره اي معصوم و پاک از ايشان در ذهن خود ساخته ايم. ولي آيا حقيقت امر نيز بيانگر همين موضوع است؟ آيا پيامبر اسلامي که در تاريخ آمده هم داراي چنين صفاتي بوده است؟ اينجاست که دو مقوله خرد و احساس در مقابل هم قرار مي گيرند و انسان موظف مي شود براي رسيدن به ذهنيتي درست مطالعه تاريخ و رويدادهاي آن را آغاز کند. پس از آن است که خواهد ديد پيامبر ساختگيش با پيامبر حقيقي چقدر تفاوت دارد. به راستي که بايد از عمق فاجعه و ظلمي که بر تاريخ بشريت و ايران و ايراني وارد آمده آگاه باشيم.
در اين چند مقاله چگونگي کشتار و قتل عام يهوديان مدينه توسط محمد مورد بررسي قرار مي گيرد. محمد سه قبيله يهودي بني قينقاع بني نضير و بني قريظه که حدود 2000 سال در مدينه ساکن بودند را بدون هيچ دليلي مورد حمله قرار داده و مردان آنان را کشته و زنان و فرزندان را به بردگي و اموالشان را به تاراج مي برد. (البته بي دليل هم نبوده آخه اونها کافر بودند. فکر میکنم در اون زمان هنوز آیه لا اکراه فی الدین نازل نشده بوده.)
کتاب پيام آور مرگ مجموعه چند مقاله از دکتر علي سينا و سايت انگليسي ديگري است که توسط آقاي آرش بي خدا ترجمه و گردآوري شده است. اميدوارم با بهره گيري از آگاهي و خرد خود بهترين بهره رو از مطالب اين کتاب ببريد.

بخش اول: بر سر يهوديان مدينه چه آمد؟            بخش دوم: تازش به بني قينقاع
بخش سوم: تازش به بني نضير                       بخش چهارم: پيرامون بني قريظه
بخش پنجم: محاصره تسليم و دخالت اوس        بخش ششم: تازش به بني قريظه
بخش هفتم: سعد بن معاذ کيست؟                 بخش هشتم: قضاوت سعد بن معاذ و پياده شدن حکم او

پيام آور مرگ به ترجمه و تحقيق آرش بي خدا

توجه: براي بازکردن فايل بالا به برنامه Adobe Acrobat reader ورژن 7 به بالا نيازمنديد.
آخرين ورژن برنامه از سايت اصلي Adobe را مي توانيد از اینجا دانلود کنيد.

پاينده و سربلند ايران

+ نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 2:40 بعد از ظهر |

کوروش بزرگ

 
الگو و پدر صلح و حقوق بشر جهان

به راستی تا کنون به اين موضوع انديشه ايد که چرا شخصيتی مانند کوروش که جهان دربرابر بزرگی او شگفت زده است و مشهورترين مورخين و باستان شناسان و خاورشناسان دنيا از او به نام ابر مرد تاريخ جهان ياد کرده اند تا کنون اسمی از او در ايران برده نشده است ؟ يا در جهان هيچ حرکتی که شايسته او باشد انجام نشده است ؟ آيا ادامه راه اين شخصيت بزرگ جهانی نمی تواند راه نجات ما باشد ؟ آيا عربيزه شدن ايران ما به همين دليل نبوده است که نامی از کوروش آورده نشود ؟ آيا برای ايران که کوروش را دارد و خود مهد حقوق بشر جهان بوده است پسنديده است که امروز دنيا ما را به نام مهد تروريست و خشونت و ناقض حقوق بشر خطاب کند ؟ کوروش پدر ملتها، بزرگ قهرمان آن روزگار ، سرور آسيا ، کسي که که دشمن او را به نيکی ستايش کرد و او را نمونه يک شهريار والا ميدانست امروز کجاست ؟ به همين جهت بر آن شدم گوشه ای از شخصيت اين ابر مرد جهانی را از چند کتاب جدا کنم و برای هم ميهنانم بياورم تا بدانند او در حد يک پيامبر برای ايران خدمت کرد و ايران يعنی کوروش و کوروش يعنی ايران . راه او راه جوانان آينده ايران است و هيچ شخصيت غربی و عربی و جهانی نمی تواند برای ما ايرانيان بالاتر از او باشد .

کوروش بزرگ
من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان . پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان . از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است . با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم . سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود . من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم.

منشور آزادی کوروش بزرگ

کتیبه های بدست آمده از شاهان گذشته و هم عصر کوروش بزرگ

کتيبه ای از آشور نصی پال
به گينايو حمله بردم و آنرا تصرف کردم . ۶٠٠ نفر از جنگاوران دشمن را بيدرنگ سربريدم . ٣٠٠٠ نفر را اسير را زنده زنده طعمه آتش کردم . اسيران ديگر را پوست کندم و از دروازه اصلی شهر آويزان کردم .

کتيبه ای از سناخريب پادشاه ماد ( ۶٨٩ پيش از ميلاد)
وقتی بابل را گشودم و آتش زدم نهر فرات را که روان بود را روی شهر بازکردم تا ويرانه های باقی مانده آنجا را نيز آب ببرد.

کتيبه ای از بخت النصر
به فرمان من صد هزار چشم در آورده شد و صد هزار قلم پا را شکستند . من با دست خود چشم فرمانده دشمن را درآوردم و هزاران پسر و دختر را در آتش سوزاندم . خانه ها را چنان ويران کردم که ديگر هيج بانگ زندگی از آن بر نخواست .

کتيبه ای از آشور بانی پال
من آرامگاه نخستين و آخرين پادشاهاني را که از آشور و عشتر خدايان من نترسيده و پدرانم را به ستوه آورد ه بودند ويران و با خاک يکسان کردم و آنها را در معرض خورشيد قرار دادم. استخوانهايشان را به آشور بردم.
مردگانشان را دچار عذاب ساختم. آنان را از پيشکشي غذا و شراب به خدايان محروم نمودم. در مدت يک ماه و سي و پنج روز سفر ، کشور عيلام را به کلي ويران کردم و بر رويشان نمک و سهيلو ) نوعي گياه خاردار( پاشيدم. خاک شوش ، مدکتد ، هلته مش و ديگر شهرهايشان را به توبره کشيدم و به آشور بردم [ .....] سر و صداي مردم ، صداي پاي گاوان و گوسفندان و فريادهاي خوشحالي را از کشتزارهايشان دور ساختم. دستور دادم گورخر و غزال و انواع حيوانات وحشي و جانوران صحرايي را به ميانشان رها کنند تا در آنجا مثل خانه ي خودشان زندگي کنند.

در آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد اين عبارت نوشته شده است
اي انسان هر که باشي و از هر کجا که بيايي، زيرا که مي دانم خواهي آمد، من کوروش هستم که براي پارسيان اين دولت وسيع را بنا کردم. پس بدين مشتي خاک که تن من را مي پوشاند رشک مبر.
پلوتارک از مورخين در اين باره مي نويسد که : اسکندر پس از حمله به امپراتوری ايران و رسيدن به پاسارگاد به آرامگاه کوروش رفت و از خواندن اين جملات بسيار متاثر شد و چون ديد که درب آرامگاه کوروش را گشوده اند و تمام اشياء گرانبهايي را که با او دفن شده است ربوده اند، دستور داد تا مرتکب را بکشند.

سروده شادروان ملک الشعرای بهار

ما کودکان ايرانيم
مادر خويش را نگهبانيم

همه از پشت کيقباد و جميم
همه از نسل پور دستانيم

زاده کوروش و هخامنشيم
پسر مهرداد و فرهاديم

تيره اردشير و ساسانيم
ملک ايران يکی گلستان است

ما گل سرخ اين گلستانيم
کجا رفت آن فره ايزدي؟

کجا رفت آن کوروش دادگر؟
کجا رفت کمبوجي نامور؟

درود بيکران ما به روان پاک کوروش هخامنشی

نوشتارهایی از مورخین و دانشمندانی چون افلاطون, هرودوت, گزنفون, ویل دورانت و ... پیرامون شخصیت و منش والای کوروش بزرگ در فایل زیر گردآوری شده اند.

کوروش بزرگ پدر صلح و حقوق بشر

+ نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 2:30 قبل از ظهر |
درود بر همه دوستان

چند وقت پيش در کتاب ترانه هاي خيام جمله اي جالب از هدايت ديدم. همين امر سبب شد تا توضيح مختصري براي شناخت بيشتر تفکرات خيام در اختيار خوانندگان عزيز قرار دهم. البته خيام فيلسوف و رياضيدان و منجم بوده و در طول زندگي خويش طرح ها و انديشه هاي بسياري از خود برجاي گذاشته است. ولي الان فقط مي خوام در مورد رباعياتش مطلب بذارم.
((اگر يكي از اين نسخه هاي رباعيات را از روي تفريح ورق بزنيم و بخوانيم در آن به افكار متضاد، به مصمون هاي گوناگون و به موضوع هاي قديم و جديد بر مي خوريم؛ بطوريكه اگر يكنفر صد سال عمر كرده باشد و روزي دو مرتبه كيش و مسلك و عقيده خود را عوض كرده باشد قادر بگفتن چنين افكاري نخواهد بود . مضمون اين رباعيات روي فلسفه و عقايد مختلف است از قبيل : الهي، طبيعي، دهري، صوفي، خوشبيني، بدبيني، تناسخي، افيوني، بنگي، شهوت پرستي، مادي، مرتاضي، لا مذهبي، رندي و قلاشي، خدائي، وافوري . . . آيا ممكن است يكنفر اين همه مراحل و حالات مختلف را پيموده باشد و بالاخره فيلسوف و رياضي دان و منجم هم باشد؟؟!))
صادق هدايت: ترانه هاي خيام

رباعي‌ها زبان شاعر و فلسفه وي را تا حد زيادي آشکار مي کنند. زبان خيام در شعر طبيعي و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پيرو کسي نيست. وانگهي هدف خيام از سرودن رباعي شاعري به معني متعارف نبوده‌است بلکه به واسطه داشتن ذوق شاعري نکته‌بيني‌هاي فلسفي خود را در قالب شعر بيان کرده‌است.

تصحيحات رباعيات خيام
خيام شهرت خود به عنوان شاعر را مرهون فيترجرالد انگليسي‌است که با ترجمه شاعرانه رباعيات وي به انگليسي، خيام را به جهانيان شناساند. با اين حال در مجموعه خود اشعاري از خيام آورده آست که به قول هدايت نسبت آنها به خيام جايز نيست.
تا پيش از تصحيحات علمي مجموعه‌هايي که با نام رباعيات خيام وجود داشت مجموعه‌هايي مغشوش از آراي متناقض و افکار متضاد بود به طوري که به قول صادق هدايت «اگر يکنفر صد سال عمر کرده باشد و روزي دو مرتبه کيش و مسلک و عقيده خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنين افکاري نخواهد بود.» بي‌مبالاتي نسخه‌نويسان و اشتباه کاتبان هميشه در بررسي نسخه‌هاي خطي ديده مي‌شود. اما در مورد خيام گاه اشعارش را به‌عمد تغيير داده‌اند تا او را به مسلک تصوف نزديک کنند. هدايت حتي مي‌گويد يک علت مغشوش بودن رباعيات خيام اين است که هر کس مي‌خوارگي کرده‌است و رباعي‌اي گفته‌است از ترس تکفير آن را به خيام نسبت داده‌است. مشکل ديگري که وجود دارد اين است که بسياري به پيروي و تقليد از خيام رباعي سروده‌اند و رباعي ايشان بعدها در شمار رباعيات خيام آمده‌است.

نخستين تصحيح معتبر رباعيات خيام به دست صادق هدايت انجام گرفت. وي که از نوجواني دلبسته خيام بود تدويني از رباعياتش صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصل‌تر و علمي‌تر و با مقدمه‌اي طولاني با نام ترانه‌هاي خيام به چاپ رسانيد. تصحيح معتبر بعدي به دست محمد علي فروغي در ۱۳۲۰ به انجام رسيد. لازم به ذکر است که اروپاييان نظير ژوکوفسکي، روزن و کريستن‌سن دست به تصحيح رباعيات زده بودند اما منتقدان بعدي شيوه تصحيح و حاصل کار ايشان را چندان معتبر ندانسته‌اند.

مضمون اشعار و فلسفه خيام از نگاه صادق هدايت
صادق هدايت در ترانه‌هاي خيام دسته‌بندي
کلي‌اي از مضامين رباعيات خيام ارائه مي‌دهدو ذيل هر يک از عناوين رباعي‌هاي مرتبط با موضوع را مي‌آورد:

راز آفرينش
درد زندگي
از ازل نوشته
گردش دوران
ذرات گردنده
هر چه باداباد
هيچ است
دم را دريابيم

 

 

چند تا از رباعي هايي که به نظرم قشنگ بود رو پايين آوردم.

تا چند زنم به روي درياها خشت                          بيزار شدم ز بت پرستان کنشت
خيام که گفت دوزخي خواهد بود                         که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

خاکي که به زير پاي هر ناداني است                    کف صنمي و چهره ي جاناني است
هر خشت که بر کنگره ايواني است                      انگشت وزير يا سلطاني است

در دايره اي که آمد و رفتن ماست                        او را نه بدايت نه نهايت پيداست
کس مي نزند دمي در اين معني راست                 کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست

گويند کسان بهشت با حور خوش است                 من مي گويم که آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار                     کاواز دهل شنيدن از دور خوش است

اجرام که ساکنان اين ايوانند                               اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشته خرد گم نکني                           آنان که مدبرند سرگرداندد

هرگز دل من ز علم محروم نشد                          کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دوسال فکر کردم شب و روز                    معلومم شد که هيچ معلوم نشد

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم                          وين يکدم عمر را غنيمت شمريم
فردا که از اين دير فنا درگذريم                             با هفت هزار سالگان سر بسريم

از دي که گذشت هيچ از او ياد نکن                      فردا که نيامده ست فرياد نکن
بر نامده و گذشته بنياد مکن                              حالي خوش باش و عمر بر باد مکن

رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين                        نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نه حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين                   اندر دو جهان کرا بود زهره اين

قانع به يک استخوان چو کرکس بودن                   به ز آن که طفيل خوان ناکس بودن
با نان جوين خويش حقا که به است                    کالوده و پالوده هر خس بودن

قومي متفکرند اندر ره دين                                 قومي به گمان فتاده در راه يقين
ميترسم از آن که بانگ آيد روزي                          کاي بيخبران راه نه آنست و نه اين

گاويست در آسمان و نامش پروين                       يک گاو دگر نهفته در زير زمين
چشم خردت باز کن از روي يقين                         زير و زبر دو گاو مشتي خر بين

در يکي دو سال اخير هم فيلمي به نام ميراث دار: افسانه حکيم عمر خيام به کارگرداني جواني ايراني به نام کيوان مشايخ در خارج از کشور ساخته شده. سايت اين فيلم براي اطلاعات بيشتر و ديدن عکسهاي آن www.greatomar.com است.
در نوشتارهاي زير مطالب و مقالاتي پيرامون خيام و تفکرات و رباعيات او از ديد پژوهشگراني چون صادق هدايت و هوشنگ معين زاده آورده شده است.

کتاب ترانه هاي خيام از صادق هدايت

جايگاه حکيم عمر خيام از هوشنگ معين زاده

خيام و اين جهان فرسوده (داستان زندگي خيام) از سياوش اوستا

رباعيات حکيم عمر خيام به صورت نرم افزار (با قابليت جستجو)

+ نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 6:17 بعد از ظهر |
با درود بر همه دوستان و هم انديشان

در پست قبل به طور خلاصه به عقايد موجود در اديان مختلف پيرامون آخرالزمان اشاره شد. اينبار مي خواهم بحث را به بررسي آخرالزمان در اسلام محدود کنم. مسلمانان بر اين معتقدند که در آخرالزمان منجي بزرگ انسانها از نسل پيامبر ظهور ميکند و پس از نبرد با همه کفار و ريختن خون آنان حکومتي واحد و عادلانه را در جهان تشکيل ميدهد. براساس سخنان و روايات صريح از پيامبر و امامان منجي آخرالزمان دوازدهمين امام و فرزند حسن عسکري با نام و کنيه خود پيامبر(ابوالقاسم) است. حالا به طور بسيار گذرا به نشانه هاي ظهور مهدي از ديد روايات و احاديث مي نگريم.

قال رسول الله (ص) :
((كيف بكم اذا فسدت نساوكم وفسق شبابكم و لم تامروا بالمعروف بل امرتهم بالمنكر و نهيتم عن المعروف و اذا رايتم المعروف منكر و المنكر معروفا فقيل ويكون ذلك يا رسول الله فقال نعم و شد من ذلك))
چگونه مي شود حال شما هنگامي كه زنها ي شما فاسد شوند و جوانان شما به فسق و فجور بگرايند ، امر به معروف نميشود بلكه امر به منكر مي شود و جلوگيري از معروف شود معروف را منكر مي بينند و منكر را معروف مي بينند .پرسيدند :ايا چنين وضعي پيش خواهد آمد اي رسول خدا ؟‌ فرمود : آري وبدتر از آن نيز خواهد شد.

منتخب الاثرص 426 تحف العقول ص 41


قال رسول الله (ص) :
هنگامي كه زنها براي طمع دنيا در داد و ستد و خريد و فروش شركت كنند.
منتخب الاثر ص 428


قال رسول الله  (ص) :
مردها خود را به صورت و شكل زنها و زنها خود را به شكل مردها درمي آورند.
مجهه البيضاء ج 3 ص 343


قال رسول الله (ص) :
هنگامي كه زنها با لباس مردان خود را زينت كنند وبي حيا و بي عفت شوند.
بشاره الاسلام ص 23


حضرت علي (ع)  فرمودند :
در آخر الزمان كه بدترين زمانها مي باشد زنهايي هستند كه پوشيده ي لخت هستند داراي زينت آلات هستند از دين خارج ولي در فتنه قرار گرفته اند ميل به شهوات و اميال نفساني هستند براي رسيدن به   لذت دنيا سرعت مي گيرند حرامها را حلال مي دانند كه اين چنين زناني هميشه در جهنم خواهند ماند.
من لايحصره الفقيه


قال رسول الله (ص) :
در آخرالزمان امت من مرداني پيدا مي شوند كه زنهايشان همچون مردها بر روي زينها سوار مي شوند ،در آن زمان مردان بر روي چيزهايي سوار مي شوند  كه چرخ دارد (وسائل نقليه چون ماشين و موتور) و تا درب مساجد مي روند .زنانشان در عين لباس پوشيدن لخت و عريان هستند و بر روي سرهايشان چيزي مانند كوهان (شتر و يا استران لاغر) است انها عطر بهشت را هم نمي شنوند آنها را لعنت كنيد كه از رحمت خدا دورند.
 صحيح مسلم ج 6ص 168


بله دوستان و هم انديشان گرامي در بالا احاديثي از پيامبر و علي پيرامون آخرالزمان ذکر شده بود. نميدانم اين آخرالزمان چه موقع است ولي انگار خيلي نزديک است. البته اينها احاديث تقريبا معتبر به شمار مي آيد. احاديث ديگري هم موجودند که مي گويند قبل از ظهور مهدي خورشيد از مغرب طلوع ميکند يا اينکه از آسمان خون مي بارد. به راستي آن هنگام باريدن خون بي دليل نخواهد بود.
خب دوستان ما هر چه از نشانه هاي ظهور گفتيم از خود منجي کمتر صحبت به ميان آمد. در زير مي خواهيم چگونگي تولد مهدي منجي آخرالزمان در اسلام را با استناد به کتب موجود مورد بررسي قرار دهيم. البته بايد بدانيد که شرايط تولد ايشان به هيچ وجه عادي نبود. زيرا براساس همان روايات خلفاي عباسي هر لحظه در کمين بودند تا اگر فرزند حسن عسکري متولد شد درجا ايشان را سربه نيست کنند.
جريان تولد حضرت را حكيمه خاتون، دختر امام جواد و عمه ى حسن عسكرى اين گونه بازگو كرده است: «ابو محمد امام حسن عسكرى شخصى را دنبال من فرستاد كه امشب ـ شب نيمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بيا، زيرا خداوند امشب حجتش را آشكار مى كند. پرسيدم اين مولود از چه كسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض كردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بينم حضرت فرمود: موضوع همين است كه گفتم. 
من در حالى كه نشسته بودم، نرجس آمد و كفش مرا از پايم بيرون آورد و فرمود: بانوى من حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى. او از سخن من تعجب كرد و ناراحت شد و فرمود: اين چه سخنى است؟ گفتم: خداوند در اين شب به تو فرزندى عطا مى كند كه سرور و آقاى دنيا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از اين سخن من خجالت كشيد. 
بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسى از نيمه ى شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقيب نماز به خواب رفتم و دوباره بيدار شدم. در اين هنگام، نرجس نيز بيدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بيرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; ديدم فجر اول طلوع كرده و نرجس در خواب است. در اين حال، به ذهنم خطور كرد كه چرا حجت خدا آشكار نشد؟! نزديك بود شكى در دلم ايجاد شود كه ناگهان حضرت امام حسن عسكرى از اتاق مجاور صدا زدند: اى عمه! شتاب مكن كه موعود نزديك است. من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «يس» شدم. در اين هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بيدار شد. من او را به سينه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى كردم. امام حسن عسكرى فرمود: سوره ى قدر را برايش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسيدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولايت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ى قدر را خواندم. كودك نيز در شكم مادر، همراه من سوره ى قدر را خواند كه من ترسيدم. در اين هنگام پرده ى نورى ميان من و او كشيده شد، ناگاه متوجه شدم كودك ولادت يافته است. چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذكر خدا بود. هنگامى كه او را برگرفتم، ديدم پاك و پاكيزه است. در اين موقع حضرت امام حسن عسكرى صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بياور. وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم كودك دست كشيد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت: «اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله» پس از آن به امامت اميرالمؤمنين و ساير امامان معصوم شهادت داد و چون به نام خود رسيد فرمود: «اللهم انجزلى وعدى و اتمم لى امرى و ثبت و طأتى واملاء الارض بى عدلا و قسطاً» «پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار، و زمين را به وسيله ى من از عدل و داد پر كن.»

در روايت ديگرى آمده است: چون حضرت مهدى متولّد شد، نورى از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفيد را ديدم كه از آسمان به زير مى آمدند و بال هاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى ماليدند و پرواز مى كردند. پس امام حسن عسكرى مرا آواز داد كه اى عمه! فرزند را برگير و نزد من بياور، چون برگرفتم، او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً»

بحارالانوار، ج 51، ص 19، منتهى الامال، ج 2، ص 285، غيبت شيخ طوسى ص 141


بله دوستان ديديد چگونگي تولد منجي اسلام را. البته من بهتر مي دانم کمتر نظر بدهم ولي در مورد تولد ايشان با استناد بر همين داستان بالا مي توانم بگويم اصلا کودکي در کار نبوده. توضيحات و روايات و احاديث کاملتر پيرامون امام زمان در کتاب شيعه گري و امام زمان نوشته پروفسور مسعود انصاري در زير در اختيار خوانندگان قرار داده شده. در ضمن چند فايل صوتي هم از آقاي بهرام مشيري پيرامون همين بحث گذاشته شده است. همچنین بهتر دانستم برای آگاهی هر چه بیشتر خوانندگان کتبی از مولفان و نویسندگان مسلمان و شیعه قرار دهم تا شما بتوانید با دید کلی و همه جانبه از موضوع و با بهره گیری از خرد خود بهترین برداشت را داشته باشید.

کتاب شيعه گري و امام زمان نوشته دکتر مسعود انصاري 

فايل هاي صوتي آقاي بهرام مشيري پيرامون مهدي موعود

کتاب مهدى فروغ تابان ولايت تالیف محمد محمدى اشتهاردى

کتاب انتظار از بنياد فرهنگى حضرت مهدى موعود(عج)

کتاب تاريخ عصر غيبت به تالیف آقایان پورسيد آقايى، جبارى

كتاب اتفاق در مهدى موعود تالیف سيّد على اكبر قرشى

كتاب جمكران تجليگاه صاحب الزمان تالیف سيد جعفر مير عظيمى

در ضمن يک سوال براي من پيش آمده و از دوستان مي خواهم در يافتن جواب درست مرا ياري کنند: چرا ما به انگور بي دانه انگور عسکري مي گوييم؟؟! (البته اين پرسش براي مزاح بود. خودم هم پاسخي معتبري براش ندارم)

پاينده و جاويد ايران و ایرانی

+ نوشته شده توسط کوروش در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 3:52 قبل از ظهر |
درود بر همه دوستان خردمند

اینبار می خوام به توضیح در مورد موعود آخرالزمان بپردازم. در بیشتر ادیان شاهد این هستیم که پیامبران برای پرکردن جهان از نیکی و عدل در آخرالزمان یعنی هنگامی که جهان را سیاهی و پلیدی در بر گرفته وعده ظهور منجی و فرستاده ای را داده اند. البته نظریات متفاوتند و ممکن است شما چیزهای دیگری هم در این باب شنیده باشید. در زرتشت سوشیانت که پس از 9 هزار سال ظهور خواهد کرد. سه هزار سال اول پیروزی با اهورامزداست و 3 هزار سال دوم جهان در تعادل است و 3 هزار سال سوم پیروزی با اهریمن است که در نهایت سوشیانت ظهور خواهد کرد.(فکر کنم الان ما در 3 هزار سال آخر باشیم). در یهود هم هنوز منتظر ظهور مسیح آخرالزمان هستند. در مسیح همه منتظر بازگشت عیسی که به صلیب کشیده شد هستند و در اسلام مسلمانان چشم به راه امام زمان مهدی که در غیبت کبری به سر میبرد هستند.
پیرامون بحث آخرالزمان کتب بسیاری نوشته شده و پیشگویان زیادی سخن گفته و فیلم هایی هم ساخته شده است. به راستی همه اینها تا چه حد واقعیت دارند؟ آیا جهان ما با جنگی که در نهایت بین خوبی و بدی رخ خواهد داد و پس از ریخته شدن خون همه بدکاران به اتمام خواهد رسید پر از نیکی خواهد شد؟ قضاوت با شماست.
در زیر مقاله ای در این مورد قرار داده ام.(در مورد مطالب مندرج در مقاله هیچ گونه هدف تبلیغاتی به سود یا بر علیه قوم و گروهی مد نظر من نبوده است و قضاوت همانند همیشه بر عهده خرد شماست)


11 مقاله در باب آخر الزمان از دیدگاه غرب

پست بعدی در ادامه همین مطلب خواهد بود.

+ نوشته شده توسط کوروش در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 1:5 بعد از ظهر |
با درود بر دوستان

اينبار مي خوام کتابي به نام دينداري و خرد گرايي رو براتون بزارم. نويسنده کتاب آقاي حسن عباسي(سياوش اوستا) هستند. از نام کتاب ميشه به درونمايه پي برد. فقط در زير تعدادي از سرمطلب ها رو ذکر ميکنم.
باور از انسان نخستين                          جهل و خداپرستي                  ترس و نياز و خداپرستي
خداي آريايي خداي اسلام                     جايگاه خرد نزد پيامبر اسلام       وحي يعني چه؟
جبرئيل کيست و چيست؟                      آغاز خردگرايي                       و.......

کتاب دينداري و خرد گرايي نوشته سياوش اوستا

 

+ نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 0:25 قبل از ظهر |
با درود بر همه دوستان

در ادامه مطلب قبلي که در مورد پيامبران بود و به طوري توضيح دادم که همه پيامبرا انسانهاي معمولي هستن که خودشون رو فرستاده خدا معرفي ميکنند اينبار توضيح ميدم که چطور يک انسان عادي به چنين حالت و تفکري دست پيدا ميکنه. براي همين به توضيح مختصر زندگي پيامبر اسلام که برگرفته شده از کتاب 23 سال علي دشتي هست ميپردازم.
پيامبر در خانواده اي به دنيا مياد که پدرش رو قبل از تولد از دست ميده و اينطوريه که از داشتن پدر محروم ميشه و سرپرستي اون به پدربزرگش ميرسه. مادرش هم در همون سن کم از دست ميده و واسه همين به يه دايه سپرده ميشه. جالب اينجاس که اين دايه هم از بقيه فقيرتر بوده و بخاطر اينکه هيچ کس به اون بچه نميداد حاضر ميشه محمد رو قبول کنه. وقتي که پدربزرگش هم ميميره سرپرستي محمد رو از بين 9 عمويي که داشته ابوطالب که اون هم فقير و بي چيز بوده قبول ميکنه. 8 عموي ديگه که همه پولدار و از بزرگان قريش بودن و از همه شون معروفتر ابوالحکم هست که بعد از رسالت محمد به ابوجهل معروف ميشه بودند.(او از بزرگان و عالمان قريش بوده که پيامبر به اون به خاطر اذيتها و حرفاش لقب ابوجهل ميده).
محمد چون پيش عموي فقيرش بوده مجبور ميشه که از همون سن بچگي يعني همون سني که همسن وسالاش بازي ميکنن بره شترچراني. اونم کجا؟ تو کوير. خب اين کار يه تاثيري داشته که يه نويسنده آمريکايي دليل هوش عجيب محمد رو همين ميدونسته. اونم اينه که محمد در بيابان کسي رو نداشته که باهاش حرف بزنه و تنها کارش اين بوده که تو تنهايي خودش تو کوير فکر کنه. اينها باعث ميشه که پيامبر در سن بچگي از بعضي چيزها محروم بشه ولي چيزهاي جالبي به دست مياره که يکيش همين تفکره. در همين سن بوده که يک روز با عموش يه سفر به شام ميره که در اون زمان يکي از مراکز تمدن بوده و وقتي محمد تمدن رو در اونجا ميبينه تازه ميفهمه که در چه کشوري زندگي ميکنه و در مورد همين افکار در کتابهاي ابتدايي هم مطالبي خونديد. در راه هم با مردي هم صحبت ميشه که اون اعلام ميکنه که محمد باهوشه و به جاهاي بزرگي خواهد رسيد که گفته ميشه اون مرد ستاره شناس بوده و ميفهمه که اون پيامبر خواهد شد. (ولي در اصل اين اتفاق خيلي ساده س و زياد پيش مياد که کسي وقتي يه بچه باهوشي رو ميبينه ميگه که آينده درخشاني داره)
محمد برميگرده به عربستان و زمان ميگذره و هر چه بيشتر ميگذره محمد ميفهمه که با بقيه مردم فرق ميکنه واسه همين هم ميرفته به غار حرا و باز هم در تنهايي فکر ميکرده و با کسي هم حرف نميزده. اين سکوت به مدت 30 سال طول ميکشه. از سفر شام در 9 سالگي تا 40 سالگي. 30 سال سکوت و ديدن مشکلات جامعه و دم نزدن.(شايد گاهي براتون پيش اومده باشه که بعضي چيزا رو ببينيد و عذاب بکشيد و چيزي نگيد. ميبينيد چه عذابي به آدم دست ميده؟!) حالا اون ميديده که اون زمان مردم بت ميپرستن و جالب اينکه همه ميدونستن اينها بته ولي باز اونها رو نماينده خدا ميدونستن. البته در اون زمان هم کساني بودن که بت پرست نبودن و مردم رو از بت پرستي منع ميکردن. ولي در کل اعراب به خاطر منفعتي که از بت پرستي نصيبشون مي شد نميتونستن بزارن که بت پرستي تعطيل بشه و حتي بعضي هم اعتقاد دارن که واجب کردن حج توسط پيامبر به خاطر جبران همين ضرر اقتصادي بوده.
خلاصه ميريم سراغ مبحث مبعوث شدن پيامبر در غار حرا و در سن 40 سالگي. بعد از همون 30 سال سکوت و اين سکوت طولاني يعني ايجاد يک انرژي عظيم. يک پتانسيل که حتي در فردي مثل هيتلر هم به وجود اومد. داستان از اين قراره که يه شب پيامبر در غار مشغول فکر کردن در مورد اينه که مردم عربستان چقدر بدبختن که يهو جبرئيل نازل ميشه. از اين به بعد علي دشتي به يه سري حديث از خديجه که همسرش بوده رجوع ميکنه. خديجه ميگه وقتي محمد اومد خونه از ترس ميلرزيد و اونو در پتويي پيچيدم و رفتم پيش پسرعموم جعفر ابن نوفل.(که اون هم از بزرگان ضد بت پرستي و از دوستان پيامبر بوده که حتي تاثيراتي هم بر پيامبر داشته). بعد از اون وحي پيامبر به روايتي 3 روز يا ماه يا سال قطع ميشه. خب اينجا رو ميريم سراغ تعريف روانشناختي و جالب علي دشتي از اين وقايع. اينجا ميگه: پيامبر اون شب خوابش ميبره و اون کابوس رو ميبينه که دليلش هم حديثي از خود پيامبره. اينطور که ميگه قبل از رسيدن به بعثت وقتي راه ميرفتم احساس ميکردم که سنگ و درخت به من سجده ميکنن و به من ميگن: اشهد ان .... . و همه ميگن اين از قدرت پيامبر بوده که همه به اون سجده ميکردن. خب ما در جاهايي از قرآن داريم که کافران وقتي از پيامبر معجزه مي خوان پيامبر ميگه من يه بشر معمولي هستم و معجزه اي ندارم. پس اگه اينطوره سجده درخت ها و اون ادعاها که پيامبر ميشنيده چي بوده؟ بله. اون صداي وجدان محمد بوده. صدايي که براي همه ما پيش مياد. وقتي عذاب شديدي در وجدان به وجود مياد احساس ميکنيم اگه کار بدي کرده باشيم الان يه اتفاقي ميافته و اگه کار خوبي باشه وقتي اتفاق خوشايندي بيافته فکر ميکنيم جواب کار خوب ماست و طبيعيه. و حالا در روز بعثت محمد وحشت ميکنه و باور ميکنه که پيامبره و حالا قطع ارتباط اون 3 روز يا ماه يا سال. اونم به خاطر خالي شدن بار فکري پيامبر بوده. همون حالتي که وقتي مدت زيادي منتظر چيزي هستيد و از اون نااميد شدين وقتي يهو مياد آدم جا ميخوره. يعني نميدونه چيکار کنه و اصلا فکرش کار نميکنه و حتي گفته شده پيامبر بارها تصميم به خودکشي ميگيره که با مراقبت خديجه و همون پسرعموش جعفر ابن نوفل نميذارن کاري کنه. حتي يه بار هم مي خواد خودشو از همون غار حرا پرت کنه پايين که اونم نميشه و اينجوريه که شروع ميکنه به دعوت مردم و دوباره ميبينه که باز مردم اذيتش ميکنن و دوباره به فکر ميافته که چيکار کنه با اين اذيتها.
حتي در قرآن هم آياتي هست که با خوندنش ميشه به اين حالات پيامبر پي برد. تنهايي و حرف زدن با خودش و دلداريهايي که به خودش ميده و حتي خودش هم شک ميکنه که پيامبره.
خب تا اينجا در مورد پيامبر ميگفتيم و حالات و رفتار اون که در نهايت باعث به وجود اومدن اسلام ميشه. در اينجا ممکنه بعضي به ياد سلمان بيافتن و بگن که پس اينجا نقش سلمان فارسي چي بوده؟ موضوع باز برميگرده به همون کساني که در زمان پيامبر مخالف بت پرستي بودن ولي فقط با خودشون و امثال خودشون حرف ميزدن و کاري به جامعه نداشتن. که يکيشون سلمان و همين جعفر ابن نوفل بوده که محمد هم در جمع اونها شرکت ميکرده و از اونها تاثير ميگرفته که البته بعضي هاشون مسلمون نميشن مثل همين جعفر ابن نوفل که بعد از رسالت دوست پيامبر بود ولي ايمان نياورد ولي بعضي ها اومدن به پيامبر پيوستن و کمک هم کردن مثل سلمان و ابوبکر و عمر و علي و عثمان که به نون و نوايي هم رسيدن به جز سلمان. که اونها 6 نفر بودن که به عشيره سبعه معروف شدن و به پيامبر خيلي کمک کردن.
در ادامه دعوت و اذيتهاي مردم باز پيامبر به فکر چاره ميافته و باز در تاثير اون افکار نزول وحي يا همون تصميماتي که پيامبر براي کمک به رسيدن به يک جامعه کامل لازم داشته رو ميگرفته. براي همين هم هست که ميگن در اسلام به همه چي توجه شده حتي دستشويي رفتن که دليلش هم همون نفهمي عربها بوده که حتي اينها رو هم نميدونستن. چرا ميگن که همه قرآن وحي بوده؟ چون اگه اينطور نبود که اصلا کسي بهش گوش نميکرد. راستي در همين مورد يه حديث از خود پيامبر هست که ميگه اگر براي امتم سخت نبود مسواک رو واجب ميکردم. مگر واجب يا حرام و مستحب بودن چيزي رو خدا تعيين نميکنه پس چرا محمد اينجا تصميم ميگيره و چرا وضعيت مالي رو در تصميمش وارد ميکنه. پس آيات تصميماتي بوده که به قولي محمد ميگفته که همه با اجراش ميتونستن يه زندگي درست داشته باشن.
خب در اينجا بحث تموم ميشه و بايد يه جمع بندي کنم از اين حرفايي که در مورد زندگي پيامبر گفته شد و اينکه از کجا تونست به کجا برسه. مسئله اصلي اينه که در تنهايي و سکوت انرژي بسيار بزرگ و وحشتناکي در انسان توليد ميشه. به طوري که در گذشته بعضي ها روزه سکوت ميگرفتن و به همين خاطره که درويش ها و صوفي ها براي رسيدن به قدرت ايمان به کوير و بيابان ميرن و تنها زندگي ميکنن.
همين قدرته که باعث شده پيامبران در طول تاريخ که انسانهاي معمولي بيش نبودند بتونند با فکرشون به اينجا برسند.
باز هم در پست هاي بعدي در مورد اين انرژي توضيح خواهم داد.
پاينده و سربلند ايران و ايراني

+ نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 3:23 بعد از ظهر |

درود بر دوستان

در پست قبلي به بررسي عقايد پيرامون وجود خدا پرداختيم. نکته مهم بعدي اين است که چه خدا باشد چه نباشد چه ما به وجودش معتقد باشيم چه نباشيم در طول تاريخ اشخاصي خود را به عنوان نماينده و فرستاده از سوي خدا به اقوام مختلف معرفي کرده اند.
سخني از يک دانشمند اديان شناس آلمانيست: پيامبران نه دانشمند بودند نه فيلسوف و نه يک انسان غيرعادي تنها چيزي را که به وجدانشان ميرسيد بيان ميکردند. (در مورد این مبحث روحی در آینده توضیح میدم.)
در قديم پادشاهان خود را خدا مي ناميدند مثل فرعون. به مرور زمان و گذشت اعصار با آگاهي و درک بيشتر مردم اونها خودشون رو پيامبر ناميدند يعني از طرف خدا نه خود خدا. ناگفته نمونه که بهترین شیوه ی حکومت محسوب میشد و در اين صورت بود که مي شد مردم رو کنترل کرد.
اگر توجه کنيد به جز اديانی مثل زردشت و بودا در بقيه اديان الهي و توحیدی هميشه پيامبران به قدرت رسيدند و به اين وسيله بوده که همه کاره شدند. محمد - موسي و عيسي هم که کشته شد.
اگر کمي توجه کنيد هيچ دليل منطقي براي ما وجود نخواهد داشت تا بتوانيم براساس اونها به هيچ کدام از پيامبران ايمان بياوريم. خيلي ها از همون اول شروع ميکنن به اينکه خب محمد که اولي نبود قبلش هم پيامبر بوده. حالا چون من نميخوام وارد اديان ديگه بشم و در کل من قصدم بيشتر معرفي همين اسلامه معروفه فقط يه توضيحي در مورد مسيح ميدم.
اول اينکه لطفا داستان درنياريد که مادر مسيح شوهر نداشت و خلاصه از اين چرت و پرت ها. مريم هم مثل هر دختر ديگه اي بدون وجود مرد امکان بچه دار شدن نداشته. اگر به همين انجيل هاي موجود يعني چهار انجيل معتبر که توسط ياران نزديک عيسي نوشته شده رجوع کنيد به جز در يکي از اونها (فکر ميکنم متي) در سه انجيل ديگه عيسي رو متولد شده از مادري به نام مريم و پدري به نام يعقوب معرفي کردند.(ديگه زير انجيل که نميخوايد بزنيد). خلاصه اين از اوليش يعني روح القدس که در وجود مريم وارد شده بود همش الکي از آب درمياد.
ميريم سراغ معجزات که خيلي جالب تر از موضوع اوله. ميگن عيسي مرده ها رو زنده مي کرد. خب اگه اين رو به کسي بگيد صد در صد اولين چيزي که تو ذهنش تداعي ميشه اينه که خود اون شخص هم طبيعتا نبايد بميره ولي نه اينطور نيست عيسي حتي نميتونه از مرگ خودش جلوگيري کنه چه برسه آدم هاي ديگه رو زنده کنه. در کنار همون مطالبي که مرده کردن زنده ها رو به عيسي نسبت داده شفا دادن بيماران ذکر شده و در خود انجيل آمده که شاگردان عيسي را استاد خطاب مي کرند. خب براي روشن شدن بايد بگم که عيسي پزشک بوده و توانايي اين رو داشته که بيماران سرعي رو مداوا کنه. بيماري سرع تشنج و غش به همراه داره و اگر خود شما همين الان يه بيمار سرعي رو که غش کرده ببينيد خواهيد گفت اين شخص مرده. حالا شما مردمان و روستاييان اون دوره رو در نظر بگيريد با اون سطح فکر. به نظرتون زنده کردن مردگان زاييده ذهني ساده لوح و گمراه نيست؟ خب برفرض اينکه عيسي مرده ها رو زنده مي کرد. چرا فقط آدمهاي معمولي رو زنده مي کرد؟ تا حالا من نشنيدم که بره جسد حضرت آدم يا يه پيامبر ديگه رو زنده کنه؟ اصلا خيلي ساده اگر موسي رو زنده مي کرد همه يهودي ها بهش ايمان مي آوردند پس چرا اينکار رو نکرد؟ چون نميتونست و در نتيجه خيلي ساده هم به صليب کشيده شد و مرد. يا حالا که بحث معجزه شد همين محمد که خيلي بهش اصرار ميشد که براي ما معجزه بياور تا بهت ايمان بياريم اون هم در چند جاي قرآن ذکر کرده که من هم مثل شما مردم بشري معمولي هستم. بيچاره واسه اينه که اصلا معجزه نداره. البته محمد در اون خالي بندي بزرگ يعني معراج بعضي چيزها رو در نظر نميگيره و روز بعدش که همه جا اين خبر پر ميشه ابوجهل (ابوالحکم) که آدم زرنگ و باهوشي بوده مياد جلو محمد و بهش ميگه اگر اين کاري رو که به تو ميگم انجام بدي من بهت ايمان ميارم و محمد هم ميگه باشه چه کاري؟ اوجهل ميگه پاي راستت رو ببر بالا. محمد ميبره بالا. ابوجهل ميگه حالا پاي چپت رو يير بالا. محمد پاي راست رو ميگذاره زمين و چپ رو ميبره بالا. ابوجهل ميگه نه هر دو رو با هم ببر بالا و محمد اونجاس که باز ميگه من نميتونم و ابوجهل ميگه تو که نميتوني دو پات رو با هم از روي زمين بلند کني چطور مي خواي من باور کنم که تو به معراج رفتي؟ خلاصه حرف ناگفته زياده و همه اين حرفايي رو هم که من زدم گوشه اي از مطالبي هست که تو اين دو کتاب پايينه. يکي 23 سال که همه آشنايي دارن و ديگري هم که تولدي ديگر که واقعا اثري جاودانه باقي ميمونه اثر شجاءالدين شفا که کلا همه دين ها رو با کتب مقدس خودشون برده زير سوال.

کتاب تولدی دیگر نوشته شجاءالدین شفا

کتاب 23 سال نوشته علی دشتی

فعلا معلوم نیست کی بیام پاینده ایران و ایرانی

+ نوشته شده توسط کوروش در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

با درود فراوان

به عنوان اولين مطلب به اصلي ترين و مهمترين بحثي که سبب تمام ناآرامي ها و بي قراري ها و انحرافات بشريت است ميپردازيم.
خدا: به هر دليلي از هزاران سال پيش بشر با زندگي در دنيا و مواجه شدن با عوامل محيطي در خيال خود به پروراندن تصوراتي پرداخت و در ذهن خود نيرويي را در نظر گرفت و معتقد بود که آن قدرت يا همان خدايان از ايشان تواناترند و ميتوانند آنان را در زندگي ياري و مساعدت کنند و يا رنج و سختيي بر آنان وارد سازند. پس از همان ابتدا به بزرگداشت و احترام آنان پرداخت. ابتدا اين خدايان از چوب و سنگ بودند و در کل وجودي جسماني داشتند. پس از گذشت سالها بشر با درک بيشتر از محيط و عوامل ديد که خدايان چوبي و سنگي يا در کل جسماني توهم و خيال بي پايه و اساسي بيش نيستند. ولي با توجه به همان احساس قبلي اين بار خدايان خود را در بالا و ناظر کارهاي خود در نظر گرفت. يعني موجودي که قابل ديدن و درک نيست ولي وجود دارد و اين وجود تنها بر پايه همان خيالات و اوهامات تا همين امروز ادامه پيدا کرده است. ولي در چند قرن اخير کساني پيدا شدند که به خود جرات دهند در مورد اين قدرت ناپيدا و پنهان فکر کنند و با تفکر خود به بررسي ريشه هاي آن بپردازند.
در متن زير برخي دلايل خداپرستان براي وجود خدا مورد بررسي قرار گرفته است.

برهان نظم                  برهان عليت                    برهان دفع خطر احتمالي
برهان لزوم وجود پاسخ براي اميال دروني                برهان فطرت
برهان عدالت               برهان اخلاقي                  برهان  پرستش
برهان معجزات              برهان ترموديناميکي          برهان بيگ بنگ
برهان معقوليت             برهان وجود و امکان          و........

نقد برهان های وجود خدا

در آخر لازم به ذکر است که اين نوشتار به طور مختصر تنها ابعاد وجودي خدا و نقش خدا را مورد بررسي قرار داده و فعلا از بررسي و پرداختن به نقش پيامبران و چگونگي حضور و ظهور آنان سخني به ميان نيامده است. بحث پيرامون پيامبران موضوع پست آينده خواهد بود.

+ نوشته شده توسط کوروش در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 10:5 بعد از ظهر |